|
خداوندا !
اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی و با مردم در آمیزیلباس فقرپوشی و شتابان از پی روزی ز پیشانی عرق ریزی و شب آزرده و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه ات آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟! خداوندا ! اگر در ظهر گرماخیز تابستان کنار دیوار بنشینی دستت از برای سکه ای این سو و آن سو در گذر باشد که شاید رهگذری از درونت با خبر گردد و قدری آن طرف تر کاخهای مرمرین بینی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟! خدایا ! خالقا ! بس کن تو ظلمت را تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند بیا بنگر تو اینک کاخ ناموردان عالم را
بعد از این همه مدت که اومدم فقط می تونم بگم امشب که شب قدره، برام دعا کنید.
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ، نه آنچنان که " کسی می خواست " ، که من کسی نداشتم، تنها کسی که داشتم "او " بود.او بود که مرا ساخت ،آنچنان که خودش می خواست ، نه از من پرسید و نه ازآن "من دیگر" م.من یک گِل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد. " مرا به خودم واگذاشت ". عاق آسمان ! کسی هم مرا دوست نداشت و به فکرم نبود. وقتی داشتند مرا می آفریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشمهایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد، بینی ام نجابت می گرفت ، فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرنش ، آن را صاف و صوف نمی کرد ، بر انگاره "کاشکی" که تک درختی خشک بر پرده خیالش تصویر کرده است ، آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت ، وقتی می خواستند قامتم را بر کشند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند ، وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند ، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دل های خوب بهترین را برگزیند ، وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند ،هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند ، وقتی … وقتی … وقتی … وقتی… وقتی…
مهربانی جاده ای است که هر چه پیش تر روند ، خطر ناک تر می گردد. نمی توان باز گشت... اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت. مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم... حرف های نزدیک دارند فرا می رسند، خطر ناک است.
سلام .امروز روز قشنگیه... راستش من خیلی امروز خوشحالم.البته از یک طرف هم ناراحتم... خوشحالم چون فردا ۱۰ خرداد تولدمه.از طرفی ناراحتم چون یک سال بزرگتر شدم...آدما وقتی سنشون بالای ۲۰ می ره احساسه بدی داره .انگار که داریم از بچگی هامون ، از اون پاکی ،از اون صداقت و یکرنگی دور می شیم....خیلی دور... داشتم می گفتم فردا که تولدمه.خونمون جشن تولده...شما هم بیاین...
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت ترس از معلم حل تمرین پای تخته آن روزهای بی کلک را یادمان رفت راه فرار از سر مشق های زنگ اول ای وای آقا ننوشتیم یادمان رفت آن روزها آ نقدر شوخی گرفتیم جدیت تصمیم کبری یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت در گوشمان خواندند رسم آدمیت آن حرف ها را زود اما یادمان رفت فردا چه کاره می شوی موضوع انشاء ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت و تکلیف دیروز آب و بابا بود و خط خورد تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت
اینک با دامنی پر از خوب ترین گو هر های زمانه، دستی پر از زیباترین زیورهای زمین آمده ام تا همه را، هر چه اندوخته ام را به معبد پاک تو ای الهه مهر، مهراوه ی قدسی من ،وقف می کنم. من از معراج آسمان ها می آیم. همه ی طبقات آسمان را گشته ام. در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان، بر جاده ی کهکشان تاخته ام، صحرای ابدیت را در نور دیده ام بال در بال فرشتگان، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام، با خدایان،ایزدان،امشاسپندان، با همه ی الهه های زیبای آسمان، با همه ی ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند، آشنا بوده ام، از هر جا، از هر یک، یادی، یادگاری برایت هدیه آورده ام، از سیمای هر کدام ،زیباترین خط را ربوده ام. از اندام هر یک، نازنین طرح را گرفته ام. از هر گلی،افقی،دریایی،آسمانی،چشم اندازی، رنگی دزدیده ام، و با دست و دامنی پر از خط ها و رنگ ها وطرح های آن سوی این آسمان زمینی، از معراج نیمه شبان تنهایی، به دامان مهربان تو، فرود آمده ام. نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمان ها آورده ام در دامن تو ریزم. ای خوبی خوب! آیینه مهر!
روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیرتر بیفتم هر چه دیرتر و دورتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم...همین میدونید این شعر چه شخصیت بزرگیه...این شعر شاعر و نویسنده مورد علاقه منه. من عاشق نوشته های ایشون هستم.حیف که از ما سالها پیش گرفتنش ومن فکر نمی کنم مثل ایشون تو دنیا باشه...
امروز می خوام جسارت کنم و چند تا جک براتون بنویسم... ********************************************************************* يه زنه به شوهرش ميگه:من ميخوام 5دقيقه برم خونه همسايه تو هر نيم ساعت يه سري به غذا بزن. ******************************************************** يه روز يه نفر داشته نوار خالي گوش ميکرده وگريه ميکرده ميگن چرا گريه ميکني ميگه اخه دلم براي خوانندش ميسوزه طفلکي لاله...
|
ABOUT ![]()
بدرقه MENU
Home
|