تبليغاتX
JAVAHER

JAVAHER

و عشق تنها کار بی چرای عالم است

خداوندا !

اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی

و با مردم در آمیزیلباس فقرپوشی و شتابان از پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

و شب آزرده و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه ات آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی ؟!

 

خداوندا ! اگر در ظهر گرماخیز تابستان

کنار دیوار بنشینی

دستت از برای سکه ای این سو و آن سو در گذر باشد

که شاید رهگذری از درونت با خبر گردد

و قدری آن طرف تر کاخهای مرمرین بینی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی ؟!

 

خدایا ! خالقا !

بس کن تو ظلمت را

تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند

بیا بنگر تو اینک کاخ ناموردان عالم را

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت9:33توسط ثمینه | |



بعد از این همه مدت که اومدم فقط می تونم بگم امشب که شب

قدره، برام دعا کنید.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت16:43توسط ثمینه | |



مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ، نه آنچنان که " کسی می خواست " ، که من کسی نداشتم، تنها کسی که داشتم "او " بود.او بود که مرا ساخت ،آنچنان که خودش می خواست ، نه از من پرسید و نه ازآن "من دیگر" م.من یک گِل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد.

" مرا به خودم واگذاشت ". عاق آسمان ! کسی هم مرا دوست نداشت و به فکرم نبود. وقتی داشتند مرا می آفریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشمهایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد، بینی ام نجابت می گرفت ، فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرنش ، آن را صاف و صوف نمی کرد ، بر انگاره "کاشکی" که تک درختی خشک بر پرده خیالش تصویر کرده است ، آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت ، وقتی می خواستند قامتم را بر کشند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند ، وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند ، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دل های خوب بهترین را برگزیند ، وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند ،هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند ، وقتی … وقتی … وقتی … وقتی… وقتی…

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:27توسط ثمینه | |



مهربانی جاده ای است

 

که هر چه پیش تر روند ، خطر ناک تر می گردد.

 

نمی توان باز گشت...

 

اما لحظه ای باید درنگ کرد

 

و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.

 

مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم...

 

حرف های نزدیک دارند فرا می رسند،

 

 

خطر ناک است.

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت15:19توسط ثمینه | |



468704cvglsslt82.gif439758h831qlcl8s.gif

 

سلام .امروز روز قشنگیه...

راستش من خیلی امروز خوشحالم.البته از یک طرف هم ناراحتم...

خوشحالم چون فردا ۱۰ خرداد تولدمه.از طرفی ناراحتم چون یک سال بزرگتر شدم...آدما وقتی سنشون  بالای ۲۰ می ره احساسه بدی داره .انگار که داریم از بچگی هامون ، از اون پاکی ،از اون صداقت و یکرنگی دور می شیم....خیلی دور...

داشتم می گفتم فردا که تولدمه.خونمون جشن تولده...شما هم بیاین...

 

throw.gif

تولد تولد تولدت مبارک...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت13:27توسط ثمینه | |



s4uw6r.gif                  سر مشق های آب و بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

گل کردن لبخند های همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

ترس از معلم حل تمرین پای تخته

آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

راه فرار از سر مشق های زنگ اول

ای وای آقا ننوشتیم یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

آن روزها آ نقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

در گوشمان خواندند رسم آدمیت

آن حرف ها را زود اما یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

فردا چه کاره می شوی موضوع انشاء

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

489936waplsb8efn.gif

و تکلیف دیروز آب و بابا بود و خط خورد

تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت13:45توسط ثمینه | |



754081lojw96vj7o.gif  754081lojw96vj7o.gif 754081lojw96vj7o.gif 754081lojw96vj7o.gif 754081lojw96vj7o.gif 754081lojw96vj7o.gif

اینک با دامنی پر از خوب ترین گو هر های زمانه،

دستی پر از زیباترین زیورهای زمین آمده ام

تا همه را،

هر چه اندوخته ام را

به معبد پاک تو ای الهه مهر،

مهراوه ی قدسی من ،وقف می کنم.

من از معراج آسمان ها می آیم.

همه ی طبقات آسمان را گشته ام.

در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان،

بر جاده ی کهکشان تاخته ام،

صحرای ابدیت را در نور دیده ام

بال در بال فرشتگان،

در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام،

با خدایان،ایزدان،امشاسپندان،

با همه ی الهه های زیبای آسمان،

با همه ی ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند،

آشنا بوده ام،

از هر جا، از هر یک،

یادی، یادگاری برایت هدیه آورده ام،

از سیمای هر کدام ،زیباترین خط را ربوده ام.

از اندام هر یک، نازنین طرح را گرفته ام.

از هر گلی،افقی،دریایی،آسمانی،چشم اندازی،

رنگی دزدیده ام،

و با دست و دامنی پر از خط ها و رنگ ها

وطرح های آن سوی این آسمان زمینی،

از معراج نیمه شبان تنهایی،

به دامان مهربان تو،

فرود آمده ام.

نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمان ها آورده ام

در دامن تو ریزم.

ای خوبی خوب! آیینه مهر!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت11:1توسط ثمینه | |



 
دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،
 
 در تهران  مرغا هورمون خوردن خروس شدن،
 
 خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن،
 
 چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره،
 
 شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن،
 
دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،
 
كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و
 
 جواب تلفن رو نمیده،
 
كبري موهاشو مش کرده و
 
 تصميم گرفته دماغشو عمل كنه،
 
 روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست،
 
 حسنك گوسفنداشو فروخته و
 
پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه،
 
 آرش كمانگير معتاد شده،
 
شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و
 
 با دوست پسرش رفته اسكي،
 
 رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و
 
 موتور خریدن ميرن كيف قاپي،
 
 
راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت2:48توسط ثمینه | |



روزی از روزها

شبی از شب ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هر چه دورتر بیفتم

تا هر چه دیرتر بیفتم

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم...همین

 

راه بی پایان

میدونید این شعر چه شخصیت بزرگیه...این شعر شاعر و نویسنده مورد علاقه منه. من عاشق نوشته های ایشون هستم.حیف که  از ما سالها پیش گرفتنش ومن فکر نمی کنم مثل ایشون تو دنیا باشه...

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت10:26توسط ثمینه | |




24c9pag.gif

امروز می خوام جسارت کنم و چند تا جک براتون بنویسم...

*********************************************************************

يه زنه به شوهرش ميگه:من ميخوام 5دقيقه برم خونه همسايه تو هر نيم ساعت يه سري به غذا بزن.

********************************************************

يه روز يه نفر داشته نوار خالي گوش ميکرده وگريه ميکرده ميگن چرا گريه ميکني ميگه اخه دلم براي خوانندش ميسوزه طفلکي لاله...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت20:46توسط ثمینه | |